تبليغاتX
پیشو بلا و ماهی طلا
و خداوند عشق را آفرید تا بارانی باشد بر ترک های کویر تنهایی آدمیان

خواهم گریست

آري خواهم گريست، آنقدر که ديگر اشکي به ديده گانم نماند
داد خواهم زد، فرياد خواهم کشيد، بانگ خواهم داد و زجه برخواهم آورد و
اين تُنگِ تَنگ را خواهم شکست
ديگر طاقتم نيست. آخر تا کي مي توان در اين محبس تنگناي تاريکي ساخت و برنخواست
آري برخواهم خواست و اين ظلمت را درهم خواهم شکست و تا قلب تاريکش خواهم تاخت
ديوارها را ويران خواهم کرد و دشت ها را در خواهم نورديد و دژها را درهم خواهم کوبيد
آري خواهم شوريد و اين دنياي مرده ي تاريک را به مبارزه خواهم خواند
آهـــــــــــــاي دنيا به گوش باش که من، ديگر نخواهم نشست
آهــــــــاي دنيا به هوش باش که من ديگر نخواهم خوابيد
اگر....!؟
اگر و اگر واگر
به نام الله بخشاينده مهربان را با سراسر وجود خويش بفهمم
و از عميقترين ژرفناي قلبم بانگ يا علي بر زبان آرم
؟...
اين تنهاترين اعتقاديه که من روش تعصب دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:45  توسط افق زرین  | 

سلام

در شبی از شبهای تکراری بی انتهای بی قراری که نه خواب بود نه بیداری مثل یه ماهی توی اقیانوس ابی داشتم از بی ابی میمردم  خیلی تنها مونده بودم بین هزارتا آدم بی کلام نشسته بودم دلم می خواست حرف بزنم حرف دل و داد بزنم تا که شاید این بغض کهنه مثل سیبی که بسته راه گلومو رهام کنه . اخرش میون اونهمه پیشو که از همشون فراری بودم با همشون دشمن بودم یه پیشویی نزدیکم شد اونقده دل سوخته بودش اونقده با خدا بودش که حرف دلم رو شنید من بی خبر تنها یکسالی دوری کردم نیومدم سراغش اما پیشو که تنها دلدارش اون ماهی بود کنار اون ابی نشست چون میدونست یارش میاد.یه روز که ماهی طلا شاداب و سر زنده بود یهویی رفت یه سری به اون ورا که پیشوشو بازم دید اون دو تا تهی شدن از هر چیزی غیر از خدا گریه و گریه کردن شکر خدا کردن ماهی طلا بدون ترس بذون شک شدش یاره پیشو بلا موندن با هم خوندن با هم دیگه غمی ندارن چون که خدارو دارن ....

و هنوز این معجزه برای انها دور از باور و انها ایمان دارند که خدا عاشقها را دوست دارد .... داستان عشق ما برای خودمان واقعا باورش مشکل اگر خدا نمی خواست شایذ هرگز ما همدیگرو نداشتیم و در نبود هم اشک حسرت میریختیم ولی ما خلایق خدایی داریم به بزرگی بی منتها که ما رو بیشتر خییییییییییییییلی بیشتر از خودمون دوست داره 

ماهی طلا و پیشو بلا هرگز وقتی عاشق هم شدند همدیگرو ندیده بودند و تنها دلیل پایداری عشقشون لطف خدا و صداقتشون بود

خدایا هرگز مگذار کلمه ای دروغ از زبانمان جاری شود    الهی امین

این جمله زیبا تقدیم به تمام انسانهای به ایمان

                    برای ان کسی که ایمان دارد غیر ممکن وجود ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 5:25  توسط زرین  | 

دیگر نایی نداشتم. پایین گردابی بود هولناک, سیاه بود و غریب و بالا, نور بود اما دور بود.

 از شدت خفگان گلویم را می فشردم و حبابها که احاطه ام می کردند و گاهی پلوپ, از دهانم برون می جستند و آرام زمزمه می کردند: امیدی نیست, نجاتی نیست, سکوت گنگ محیط تاریک اطرافم را می شکستند و لحظه ای بعد باز سکوت بود و سکوت.

چشمان خسته ام را بستم و آغوشم را برای تقدیرم گشودم.

صدای برخورد شیئی بر آب را شنیدم و لحظه ای بعد ارتعاشی را احساس کردم.

نرم بود همچون پوست, گرم بود همچون خون. بر نوک انگشتانم لغزید و دست سرد و بی رمقم را فشرد. چشمان بی جانم را کمکی گشودم. انگار حاله ای از نور گِردش را گرفته بود, چشمان بی همتایش تا عمق کالبد سرد و مرده ام فرو رفت. دالامپ, دلومپ جای تالاپ و تلوپ گاه گاهِ دل پر آهِ مرا به یکباره گرفت, خون گرم در تک تکِ رگ هایِ یخ زده ام خزید, پاهایم به مانند یوزی وحشی در پی آهوی دشتی به حرکت افتاد و من به ناگاه از گرداب برون جستم.

 

این واقعیت عشق ماست. باور کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:4  توسط افق زرین  | 

هر کس که تو را شناخت دل را چه کند

 

                               فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانی بخشی

 

                             دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند

سلام

باز وقت نوشتن شد زمانی که میشه از عشق نوشت از دل. حرف دل نوشتنی نیست. همه عاشقا خوب میدونن پس من اینجا تو سکوتم عشقو معنا می کنم. سکوت همیشه زیبا نیست اما سکوت عشق پر هیاه و سر و صداست کلی دوست داشتنی تو دنیای عاشقا فقط صدای معشوق شنیدنیه فقط اونم دیدنیه عاشقا تو دنیاشون یه خدا دارن بزرگتر از تنهاییشون خدا اونارو دوست داره اونا خدارو دوست دارن همش میگن اول خدا.یه اهنگی هست که جز عاشقا هیچ کسی نمی خوادش کلی زیبایی داره کلی غصه ها داره با دلت میخونه با دلت میمونه همیشه دیوونه میکنه عاشقها رو. اشک ناب عاشقیرو از چشت می چکونه اروم اروم بارون می کنه اینم هدیشه اخه خوب میدونه عاشقا بارونین اگه بارون نباشه فرارین...

گل گلدونه من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمیده کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه ی اسمون پر رنگین کمون من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

گل گلدونه من ماه ایوون من بی تو تنها شدم چو ماهی از اب

گل هرآرزو رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل ختمی رو شاخه های بید دلش می گیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب از برکه های خواب بالا نمیره

تو که دست تکون میدی به ستاره جون میدی می شکفه گل از گل باد

وقتی که ماتم میاد دو ستاره کم میاد می سوزه شقایق از داغ

  گل گلدونه من ماه ایوون من از تو تنها شدم چو ماهی از اب

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:11  توسط زرین  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز داشتم از باغ بر می گشتم. وقتی وارد جاده ی درختای سرو و افرا و چنار شدم. وای نمی دونید چه خفگانی و احساس کردم. در جاده ای که قمری بغل پام بق بق می کرد و یه گوشه ای سار و یه جایی دورتر سینه سرخی هنر نمایی می کرد،  من کر و کور و گنگ و سرگردان بودم. نمی دونم چطوری از حالم بگم؟

جاده سرو

چشم به جاده ی سرو

پا بر گرد و غبار تنهایی

گوش به هق هق بغض جدایی

بر هوای ظلمت دوری

در زمان ابری پریشانی

انگشت احساس بر جرز دیوار خاطره می کشد و

قدم بر می دارد

یاد یار و فراق

پنجه های آهنین و سترگش را بر گلویش می فشارد

و او در این خفگان دوری

در هوای آغوش یار

پا می زند و پا می زند

و بالاخره

سد چشمانش می شکند

و دریاچه غم هایش اندکی سبک می شود

تقدیم به ماهی طلام...خیلی عاشقتم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:18  توسط افق زرین  | 

سخن اول

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:51  توسط افق زرین  | 

 

Cursors

JavaScript Codes